حكيم ابوالقاسم فردوسى

138

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

[ خوان دوم يافتن رستم چشمهء آب ] يكى راه پيش آمدش ناگزير * همى رفت بايست بر خيره خير پى اسپ و گويا زبان سوار * ز گرما و از تشنگى شد ز كار پياده شد از اسپ و ژوپين بدست * همى رفت پويان بكردار مست همى جست بر چاره جستن رهى * سوى آسمان كرد روى آنگهى چنين گفت كاى داور دادگر * همه رنج و سختى تو آرى بسر گرايدونك خشنودى از رنج من * بدان گيتى آگنده كن گنج من بپويم همى تا مگر كردگار * دهد شاه كاوس را زينهار هم ايرانيان را ز چنگال ديو * گشايد بىآزار گيهان خديو گنهكار و افگندگان تواند * پرستنده و بندگان تواند تن پيلوارش چنان تفته شد * كه از تشنگى سست و آشفته شد بيفتاد رستم بران گرم خاك * زبان گشته از تشنگى چاك چاك همانگه يكى ميش نيكوسرين * بپيمود پيش تهمتن زمين ازان رفتن ميش انديشه خاست * بدل گفت كابشخور اين كجاست همانا كه بخشايش كردگار * فراز آمدست اندرين روزگار بيفشارد شمشير بر دست راست * به زور جهاندار بر پاى خاست بشد بر پى ميش و تيغش بچنگ * گرفته بدست دگر پالهنگ بره بر يكى چشمه آمد پديد * چو ميش سراور بدانجا رسيد تهمتن سوى آسمان كرد روى * چنين گفت كاى داور راستگوى هرانكس كه از دادگر يك خداى * بپيچد نيارد خرد را بجاى برين چشمه آبشخور ميش نيست * همان غرم دشتى مرا خويش نيست بجايى كه تنگ اندر آيد سخن * پناهت بجز پاك يزدان مكن بران غرم بر آفرين كرد چند * كه از چرخ گردان مبادت گزند گيا بر در و دشت تو سبز باد * مباد از تو هرگز دل يوز شاد ترا هرك يازد بتير و كمان * شكسته كمان باد و تيره گمان كه زنده شد از تو گو پيل تن * و گر نه پر انديشه بود از كفن كه در سينهء اژدهاى بزرگ * نگنجد بماند بچنگال گرگ شده پاره پاره كنان و كشان * ز رستم بدشمن رسيده نشان روانش چو پردخته شد ز آفرين * ز رخش تگاور جدا كرد زين همه تن بشستش بران آب پاك * بكردار خورشيد شد تابناك چو سيراب شد ساز نخچير كرد * كمر بست و تركش پر از تير كرد بيفگند گورى چو پيل ژيان * جدا كرد ازو چرم پاى و ميان چو خورشيد تيز آتشى بر فروخت * برآورد ز آب اندر آتش بسوخت بپردخت ز آتش به خوردن گرفت * به خاك استخوانش سپردن گرفت سوى چشمهء روشن آمد بر آب * چو سيراب شد كرد آهنگ خواب تهمتن برخش سراينده گفت * كه با كس مكوش و مشو نيز جفت اگر دشمن آيد سوى من بپوى * تو با ديو و شيران مشو جنگجوى